گنجور

غزل شمارهٔ ۵۵۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به دنیا دست از دامان عقبی برنمی دارم

چو یوسف دیدگان ناز زلیخا برنمی دارم

مرا نتوان به دام صحبت از عزلت برآوردن

ز کوه قاف پشت خود چو عنقا برنمی دارم

به این شادم که بر دلها نیم بار از گرانجانی

اگر باری ز بی برگی ز دلها برنمی دارم

درین دریا نباشد یک صدف بی گوهر عبرت

نه از طفلی است گر چشم از تماشا برنمی دارم

به این ابر سیه امیدها دارد لب خشکم

به خط من دل از آن لعل شکرخا بر نمی دارم

نظر بر قامت بی سایه آن سیمتن دارم

ز سرو بوستان ناز دو بالا بر نمی دارم

نگردد تا چو صبح آیینه تاریک من روشن

دو دست عجز از دامان شبها بر نمی دارم

نمی سازد هنر از عیب چون طاوس محجوبم

به چندین بال رنگین چشم از پا بر نمی دارم

فشانم هر چه دارم بی طلب در دامن سایل

که من چون ابر از همت تقاضا بر نمی دارم

نباشد توشه ای در کار مهمان کریمان را

از آن امروز زاد از بهر فردا بر نمی دارم

تو کز آزار محرومی ره هموار پیدا کن

که من بی نیش خار از جای خود پا بر نمی دارم

تو کز غیرت نداری بهره ای بردار کام دل

که من از سرکشی عبرت ز دنیا بر نمی دارم

اگر از گردن افرازی سرم بر آسمان ساید

سر از پای قدح صائب چو مینا برنمی دارم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.