گنجور

 
حزین لاهیجی

حساب از سختی آرام فرسا برنمی دارم

شرار آسا سر از بالین خارا برنمی دارم

مرا تکلیف معموری کند خضر و نمی داند

که آسان دست از دامان صحرا برنمی دارم

وداع آرزو کردم که راه بیخودی طی شد

تجرد مشربم بار تمنا برنمی دارم

ندارم آگهی از جلوه های آن سهی بالا

گران خوابم، به محشر هم سر از جا بر نمی دارم

کباب طاقتم کز همنشینان مانده ام تنها

سپند از بزم آتش رفت و من پا بر نمی دارم

به دستم در طریقت دامن مقصد نمی آید

اگر در آستین خرقه مینا بر نمی دارم

حزین آزادگی را، زاد ره، باید سبکباری

به غیر از عبرت از اسباب دنیا برنمی دارم