گنجور

غزل شمارهٔ ۵۴۰۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم

چشم حیران را سفال خط ریحانش کنم

حلقه چشمی چو دور آسمان می خواستم

تا به کام دل نظر برماه تابانش کنم

پسته لب بسته او سنگ را دندان شکست

من به زوردست می خواهم که خندانش کنم

میوه فردوس را تاب نگاه گرم نیست

چون نظر گستاخ بر سیب زنخدانش کنم

از لطافت شمع من عریان نمی آید به چشم

به که از بیرون در سیر شبستانش کنم

بر ندارد سر زبالین دیده حیران من

گربه جای اشک اخگر در گریبانش کنم

خانه ای از خانه آیینه دارم پاکتر

هرچه هرکس اورد با خویش مهمانش کنم

هر خم موی گرهگیرش کمینگاه دلی است

من به این یک دل چه با زلف پریشان کنم

مرکز پرگار حیرانی است چشم عاشقان

هم به چشم او مگر سیر گلستانش کنم

گرچه مورم صائب اما در مقام گفتگو

می توانم حرف در کار سلیمانش کنم



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.