گنجور

 
صائب تبریزی
 

رفت آن عهدی که من بی یار ساغر می زدم

بر کمر دارم کنون دستی که بر سر می زدم

بود طرق قمریان انگشتر پا سرو را

در گلستانی که من با او سراسر می زدم

می دواندم ریشه در دل قاتل بیرحم را

زیر تیغش پیچ وتابی گر چو جوهر می زدم

با کمال تنگدستی از شکست آرزو

خارو خس در دیده تنگ توانگر می زدم

جوشن داودیی از عشق اگر می داشتم

خویش را بر قلب آتش چون سمندر می زدم

زنگ کلفت را اگر می شد برون دادن زدل

خیمه با گردون زنگاری برابر می زدم

بوریا بر خاک پشت دست خود را می گذاشت

هر کجا من تکیه باپهلوی لاغر می زدم

این که کردم حلقه درها دو چشم خویش را

کاش دل را حلقه امید بر در می زدم

جلوه لشکر تن تنها کند در دیده ام

من که تنها چون علم بر قلب لشکر می زدم

می کشم اکنون الف چون سوزن از بهر خزف

من که همچون رشته پشت پا به گوهر می زدم

نی به ناخن می کند دوران تلخم این زمان

زان تغافلها که من بر تنگ شکر می زدم

می کنم آب حیات خویش صرف شوره زار

من که از نخوت سیاهی بر سکندر می زدم

می شدم خامش اگر چون شانه باچندین زبان

دست در دامان آن زلف معنبر می زدم

صائب اکنون بادهان خشک و چشم تو خوشم

من که استغنا به خلد و آب کوثر می زدم