گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۵۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نمی روم قدمی راه بی اشاره دل

که خضر راه نجات است استخاره دل

دعای جوشن کشتی است موجه خطرش

فتاد هرکه به دریای بیکناره دل

کسی به کعبه مقصود ازین بیابان رفت

که برنداشت دو چشم خود از ستاره دل

تهی نمی شود از برگ عیش دامانش

چو غنچه هرکه قناعت کند به پاره دل

به خوابگاه غلط کرده ای تو از طفلی

و گرنه محمل لیلی است گاهواره دل

اگر ز اهل دلی آسمان مسخر توست

که سیر چرخ بود تابع اشاره دل

پیاده وار مکرر سپهر سرکش را

فکنده در جلو خویش یکسواره دل

اگر چه پرده شرم است مانع دیدار

ز هم نمی گسلد رشته نظاره دل

مشو ز آه شرربار عاشقان غافل

که سینه چاک کند سنگ را شراره دل

چنان که روشنی خانه است از روزن

ز داغ عشق بود عیش بی شماره دل

علاج کودک بدخو ز دایه می آید

کجاست عشق که درمانده ام به چاره دل

سواد هردو جهان است در سویدایش

مپوش دیده خود صائب از نظاره دل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رسته نوشته:

زاب حیات و خضر و ره، زد دلم استخاره اى
هر قدمى که مى روى، از دل تو اشاره اى

جوشن کشتى دعاست، موج خطر که مى زند
کز لب خود فکنده اى، چون یم بى کناره اى

گم نشود به شوره زار، در ره کعبه، در کویر
هر که بدوزد این دو چشم، بر دل چون ستاره اى

برگ طرب به هر طرف، دامن و دست پر ز عیش
هر که کند بسندگى، بر دل غنچه باره اى

اى ز پگاه کودکى، خواب غلط بخفته اى
محمل عشق لیلى است، این دل گاهواره اى

گر که ز اهل دل شوى، رام تو هست کهکشان
گردش و چرخ آسمان، از دل تو اشاره اى

گردن توسن فلک، حلقه به حلقه در کمند،
بیدق دل فکنده است، در تکِ تک سواره اى

هر چه برشت و تاب داد، پردهء شرم دیده کرد
رشتهء تاب دیده باف، دیدن دیده واره اى

غافل عشق خفته را، سینهء سنگ خاره را
زآه شرر فشان بزن، از دم تک شراره اى

تابش داغ دل شود، روزن راز روشنى
عیش و طرب تراوشى، شادى بى شماره اى

کودک دل بهانه جوست، مانده شدم ز خوى او
دایهء عشق من کجاست؟ تا که رسم به چاره اى

از دو جهان فزون شود، سود سواد نقطه اش
همّت فکر صائب است، گر بکنى نظاره اى

باز سروده این غزل، “رسته” مگر دو آشنا
گنج عظیم خفته را، ره ببرد به پاره اى

کانال رسمی گنجور در تلگرام