گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۴۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دردی که سازگار تو گردد دواشناس

زهری که خوشگوار شد آب بقاشناس

نان جوین خویش به از گندم کسان

پهلوی خشک خویش به از بوریا شناس

هر طایری که سایه به فرق تو افکند

از بهر فال، سایه بال هماشناس

از هردری که دست کرم رو گشاده نیست

چون برق و باد بگذر و دارفناشناس

هرخون که در دل تو کند دور آسمان

خون جگر مخور، می لعلی قباشناس

آب مروت از قدح هیچ کس مجوی

خود را حسین و روی زمین کربلاشناس

چون عقل عشق رابشناسد چنان که هست ؟

عیسی شناس نیست طبیب گیاشناس

خود را ز چار موجه تدبیر وارهان

دارالامان خاک، مقام رضاشناس

هر آدمی که نیست دراو رنگ مردمی

بی قدر و اعتبار چو مردم گیاشناس

این آن غزل که گفت نظیری خوش سخن

اقبال اهل دل ز قبول خداشناس



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.