گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۲۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

برانگیزد غبار از مغز جان درد

برآرد گرد از آب روان درد

که می گیرد عیار صبرها را

اگر گیرد کناری از میان درد

تو مست خواب و ما را تا گل صبح

سراسر می رود در استخوان درد

نمی دادند درد سر دوا را

اگر می داشتند این ناکسان درد

به درد آمد دلت از صحبت من

ندانستی که می باشد گران درد

به دنبال دوا سرگشته زانم

که در یک جا نمی گیرد مکان درد

همان دردی که ما داریم خورشید

چو برگ بید می لرزد ازان درد

اگر بازوی مردی را بگیرد

نخواهد کرد دست آسمان درد

اگر هر موی صائب را بکاوند

فتاده کاروان در کاروان درد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر