گنجور

 
صائب تبریزی
 

سر چون گران شد از می دستارگو نباشد

در بحر گوهر از کف آثار گو نباشد

از مشت آب سردی دیگی نشیند از جوش

در بزم می پرستان هشیار گو نباشد

از شرم عشق ما راچون نیست دست چیدن

گلهای این گلستان بی خار گو نباشد

درمان چو می شود درد چون کرد کامرانی

منت کش طبیبان بیمار گو نباشد

پیمانه ای که باید بر خاک ریخت آخر

از آب زندگانی سرشار گو نباشد

چون غنچه دل ز هریک باید چو عاقبت کند

برگ نشاط مارابسیار گو نباشد

در بزم آفرینش چشم سیه دل ما

عبرت پذیر چون نیست بیدارگو نباشد

بادا روان سلامت گر جسم ریزد از هم

بر روی گنج گوهر دیوارگو نباشد

کاری که دلنشین نیست محتاج کارفرماست

چون کار دلپذیر ست سرکارگو نباشد

زهری که عادتی شد چون شکرست شیرین

غم سازگار چون شد غمخوارگو نباشد

قدر خزف نباشد بی جوهری گهررا

هر جا سخن رسی نیست گفتارگو نباشد

گر بخت سبزما را قسمت نشد ز گردون

بر آبگینه مازنگارگو نباشد

چون می شود به سوهان هموار نفس سرکش

وضع جهان هستی هموارگو نباشد

صائب چو می توان شد از یک دو جام گلزار

در پیش چشم ما را گلزارگو نباشد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.