گنجور

 
صائب تبریزی
 

کسوفی هست دایم آفتاب زندگانی را

سیاهی لازم افتاده است آب زندگانی را

مده چون غافلان سر رشته تار نفس از کف

که بی شیرازه می سازی کتاب زندگانی را

حیات جاودان بی دوستان مرگی است پا بر جا

به تنهایی مخور چون خضر آب زندگانی را

بساط آفرینش را دل آگاه چون باشد؟

که خواب مرگ، بیداری است خواب زندگانی را

عنان سیل را هرگز شکست پل نمی گیرد

نگردد قد خم مانع شتاب زندگانی را

اگر نسیه است فردای جزا پیش گرانخوابان

قیامت نقد باشد، خود حساب زندگانی را

نباشد برق عالمسوز را رنگی ز خاکستر

ز دوزخ نیست پروایی کباب زندگانی را

خمار باده شب می کند گل در سحرگاهان

قیامت می کند تعبیر خواب زندگانی را

سیه گردد به اندک فرصتی روز کهنسالان

لب بامی است پیری آفتاب زندگانی را

کنم خاک عدم را توتیا، تا کرده ام صائب

تماشا عالم پر انقلاب زندگانی را

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

Polestar در ‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۵۴ نوشته:

مفهوم بیت چهارم "که خواب مرگ، بیداریست..."

ظاهرا اینست که انسان دائما در خواب غفلت است و وقتی می‌میرد، پرده‌های غفلت کنار می‌رود و از خواب غفلت برمی‌خیزد

همچنان که در حدیث علوی آمده:

الناس نیام، فإذا ماتوا انتبهوا

و در آیه کریمه آمده:

لقد کنت فی غفلة من هذا، فکشفنا عنک غطاءک، فبصرک الیوم حدید.

 

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.