گنجور

 
صائب تبریزی

یک شعله شوخ است که دیدار نماید

گاه از شجر طور وگه از دار نماید

گاهی چو تبسم ز لب غنچه بخندد

گاهی چو خلش از مژه خار نماید

سر حلقه تسبیح شود گه چو موذن

چون تاب گه از رشته زنارنماید

توفیق کلاه نمدفقر نیابد

هر کس که به ما طره دستار نماید

تا یافته بلبل که در آن بزم رهم نیست

گل را به من از دور به منقار نماید

شد دست ودل مشتریان در پی یوسف

گوهر چه درین سردی بازارنماید

طوطی بچشانم به تو شیرین سخنی را

گر رو به من آن باعث گفتار نماید

عیاری زلف است پریشانی ظاهر

پر کاری چشم است که بیمارنماید

صائب سخن تازه من آب حیات است

کی روی به هر تشنه دیدارنماید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

غفلت چه اثر در دل هشیارنماید

افسانه چه با دولت بیدار نماید

با بخت سیه حادثه سهل عظیم است

هر خار سنانی به شب تارنماید

همواری تیغ آفت جانهای سلیم است

[...]

حزین لاهیجی

در خاره، خدنگ نگهت کار نماید

خود را به عبث، چشم تو بیمار نماید

آن دست که بالاتر از آن دست دگر نیست

دستی ست که جا درکمر یار نماید

تنها مرو ای بوی گل از طرف گلستان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه