گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۳۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حاشا که زعاشق سخن کام برآید

از سینه آتش نفس خام برآید

بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست

این سرو ز آغوش به اندام برآید

بگذشت ز تلخی همه ایام نشاطم

چون طفل یتیمی که به دشنام برآید

یک چشم زدن چشم تو غایب ز نظر نیست

آهو که گمان داشت چنین رام برآید

شیران جهان گردن تسلیم گذارند

از سلسله زلف تو چون نام برآید

در فکر اثر باش که چون دور کند چرخ

آوازه جمع از دهن جام برآید

بااینهمه آتش که نهان در جگر اوست

صائب که گمان داشت چنین خام برآید



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.