گنجور

 
صائب تبریزی
 

گر یار را غنی ز نیاز آفریده اند

ما را نیازمند به نازآفریده اند

قد ترا ز جلوه ناز آفریده اند

روی مرا ز خاک نیاز آفریده اند

لعل ترا که نقطه پرگار حیرت است

پوشیده تر ز خرده راز آفریده اند

از آفتاب دل نربوده است هیچ کس

دست تصرف تو دراز آفریده اند

در خیرگی نگاه مرا نیست کوتهی

روی ترا نظاره گداز آفریده اند

صورت پذیر نیست جمال لطیف یار

دل را چه شد که آینه سازآفریده اند

دل را گداخت دیدن آن روی آتشین

این باده را چه شیشه گداز آفریده اند

خورشید طلعتان دل عشاق را چو ماه

صد ره بهم شکسته وباز آفریده اند

ننواخت هیچ کس دل زار مرا به لطف

این رشته را برای چه سازآفریده اند

بهر نیاز هر خم ابروست قبله ای

این قبله از برای نماز آفریده اند

عالم سیاه در نظر آب زندگی است

تا آن عقیق تشنه نواز آفریده اند

کوته ز آفتاب قیامت نمی شود

شبهای هجر را چه دراز آفریده اند

کبکم ولیک خون من بیگناه را

گیرنده تر ز چنگل باز آفریده اند

از خاکدان دهر سلامت طوع مدار

کاین بوته را برای گدازآفریده اند

صائب ز دلشکستگی خود غمین مباش

کان زلف را شکسته نواز آفریده اند