گنجور

 
صائب تبریزی
 

ز زیر تیغ تغافل شکیب من جان برد

مرا به رنجش بیجا ز جای نتوان برد

ز بوی پیرهن مصر بی دماغ شود

صبا که راه به آن غنچه گریبان برد

من آن زمان ز دل چاک چاک شستم دست

که شانه راه به آن زلف عنبرافشان برد

ز مور خط تو در حیرتم که از لب تو

چگونه چاشنی خنده های پنهان برد

اگر چه خامه ام آتش به زیر پا دارد

حدیث شوق به پایان نیارد آسان برد

فغان که غنچه مشکل گشای دل امروز

مرا برای نسیمی به صد گلستان برد

لب تو زیر خط سبز چون نهان گردید؟

چگونه مورچه ای خاتم سلیمان برد؟

به جای طوطی شکرشکن، که جز صائب

ز هند بخت سیه جانب صفاهان برد؟