گنجور

 
صائب تبریزی

چه خیال است به تیغش دل بیتاب رسد؟

بیخبر بر سر این تشنه مگر آب رسد

هم به بال و پر خورشید مگر شبنم ما

به سراپرده خورشید جهانتاب رسد

رشته عمر ازان چاه ذقن کوتاه است

به گسستن مگر این رشته به آن آب رسد

نفس هر دو جهان سوخت درین غواصی

تا که را دست به آن گوهر نایاب رسد

در سبب کوش که بی ابر بهار از دریا

نیست ممکن به لب خشک صدف آب رسد

آسمانش یکی از حلقه بگوشان باشد

هر که را دست به آن زلف سیه تاب رسد

ساقی از گردش آن چشم به فریادم رس

که من آن صبر ندارم که می ناب رسد

گرچه از ثابت و سیار بهشتی است فلک

حاش لله که به هنگامه احباب رسد

دامن تیغ ترا خون دو عالم نگرفت

چه گرانی ز خس و خار به سیلاب رسد؟

روزی هر کسی از راه نصیب آماده است

قسمت گرگ محال است به قصاب رسد

هست تا مجلس می روشنی آنجا فرش است

شب آدینه مگر شمع به محراب رسد

پیش کج بحث خمش باش که سرگردانی است

آنچه از ماهی لب بسته به قلاب رسد

نیست جز زخم زبان قسمت سرگشته عشق

خس و خاری مگر از بحر به گرداب رسد

که به ویرانه من پرتو مهتاب رسد

صائب از کوتهی بخت ندارم امید

 
 
 
فرخی سیستانی

بامدادان پگاه آمد بر بسته کمر

غالیه بر سر و رو  کرد  و برون رفت بدر

سنایی

خواجه در غم من ار گفت که چون بی‌خردان

دین به دل کرده‌ای اندر ره دنیا لابد

دیو در گوش هوا و هوسش می‌گوید

از پی کبر و کنی چون متنبی سد جد

من چه دانستم کز تربیت روح‌القدس

[...]

وطواط

هر که او بندهٔ این حضرت والا بود

همچو من صاب صد نعمت و آلا گردد

سوزنی سمرقندی

آن کل شوم نیک تیر دل از من بربود

عشق بر عشق چو آروغ برافروز فروز

یاسمن گون رخ . . . ون را بزهارم بنمود

شب ز سودای ویم دیده حمدان نغنود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه