گنجور

 
صائب تبریزی
 

نه بوی گل، نه رنگ لاله از جا می برد ما را

به گلشن لذت ترک تماشا می برد ما را

دو عالم از تمنا شد بیابان مرگ ناکامی

همان خامی به دنبال تمنا می برد ما را

مکن تکلیف همراهی به ما ای سیل پا در گل

که دست از جان خود شستن به دریا می برد ما را

اگر چه در دو عالم نیست میدان جنون ما

همان بی طاقتی صحرا به صحرا می برد ما را

کمند جذبه خورشید اگر رحمت نفرماید

که چون شبنم ازین پستی به بالا می برد ما را؟

چنان آماده عشقیم از فیض سبکروحی

که حسن صورت دیوار از جا می برد ما را

به طوفان گوهر از گرد یتیمی برنمی آید

چه گرد از چهره دل موج صهبا می برد ما را؟

که باور می کند با این توانایی ز ما صائب؟

که چشم ناتوان او به یغما می برد ما را