گنجور

 
صائب

تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید

که حرص شهد از جان مگس بیرون نمی آید

به مرگ از قید تن، تن پروران را نیست آزادی

که مرغ بی پر و بال از قفس بیرون نمی آید

زخط کوتاه شد از کوی او پای هوسناکان

که شب تاریک چون گردد مگس بیرون نمی آید

در آن وادی که من چون نقش پا از کاروان ماندم

زبیم راهزن بانگ جرس بیرون نمی آید

در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشی

صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمی آید

پریشان کرد سیر باغ اوراق حواسم را

خوشا مرغی که از کنج قفس بیرون نمی آید

مگر بال و پر موجی به فریادش رسد، ورنه

به دست و پا زدن از بحر خس بیرون نمی آید

زعاجزنالی خود یافتم آن گنج پنهان را

که از دل ناله بی فریادرس بیرون نمی آید

حرامش باد رسوایی، حلالش باد مستوری

می آشامی که از بیم عسس بیرون نمی آید

چو افتادی به بحر عشق دست و پا مزن صائب

که از دریای آتش خار و خس بیرون نمی آید

 
 
 
زنده‌رود
صائب

تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی‌آید

که خامی از شراب نیمرس بیرون نمی‌آید

مگر آن روی آتشناک سوزد آرزوها را

که برق از عهده این خار و خس بیرون نمی‌آید

به هم می‌پیچد ارباب هوس را آرزومندی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
طبیب اصفهانی

من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمی‌آید

به جز آهی که آن هم از قفس بیرون نمی‌آید

نمی‌دانم که آسودست در محمل؟ همی‌دانم

که از پاس ادب بانگ جرس بیرون نمی‌آید

بگلزاری که بندم آشیان یارب چه بختست این

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه