گنجور

 
صائب تبریزی
 

شکوه عشق را گردون گردان برنمی دارد

که هر موری زجا تخت سلیمان برنمی دارد

دل صد چاک را کردم نثار او، ندانستم

که بار شانه آن زلف پریشان برنمی دارد

نهادم تا قدم در آستان چرخ، افتادم

زمین خانه این سفله مهمان برنمی دارد

مگر زین خاکدان بیرون روم بر مدعا گریم

تنور خام این ویرانه طوفان برنمی دارد

مگر از طوق خود قمری زمستی غافل افتاده است؟

وگرنه گردن عاشق گریبان برنمی دارد

تمنای ترحم از نگاه خونیی دارم

که دست از قبضه شمشیر مژگان برنمی دارد

از ان همچون صدف دندان طاقت بر جگر دارم

که آن سیب زنخدان بار دندان برنمی دارد

هلاک سیر چشمیهای داغ خویشتن گردم

که از لب مهر پیش هر نمکدان بر نمی دارد

شکست افتاد بر زلف از گرانیهای دل صائب

غبار گوی دل را هیچ دامان برنمی دارد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.