گنجور

 
صائب تبریزی
 

نگاه آشنا در چشم او بیگانه می گردد

مسلمان کافر حربی درین بتخانه می گردد

درین محفل خبر از نور وحدت عارفی دارد

که بر گرد سر هر شمع چون پروانه می گردد

مشو از تیغ رو گردان که چون صدچاک گردد دل

سراسر در حریم زلف او چون شانه می گردد

چه کیفیت زمی با بخت وارون می توان بردن؟

که نقل می به دستم سبحه صددانه می گردد

زبان شعله را گر خار و خس کوتاه می سازد

زچوب گل دل دیوانه هم فرزانه می گردد

به روی تازه، نان خشک را بر خود گوارا کن

که مهمان از فضولی بار صاحبخانه می گردد

اگر عقل گران تمکین به جولانگاه عشق آید

به اندک فرصتی بازیچه طفلانه می گردد

برآور از گل تعمیر پای خویش را صائب

که گردد گنج هر کس ساکن ویرانه می گردد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.