گنجور

 
صائب

دل ز پهلوی جنون داد فراغت می دهد

عالمی را مایه از سنگ ملامت می دهد

گر نهالی را دهم از چشمه آیینه آب

از سیه بختی همان بار کدورت می دهد

غنچه شو گر از هجوم عشقبازان درهمی

خنده گل بلبلان را بال جرأت می دهد

حسن می خواهی نگاه گرم را معزول کن

باغبان اهل، گلشن را به غارت می دهد

صائب از دست تهی تا کی شکایت می کنی؟

تنگدستی را فلک در خورد همت می دهد

 
 
 
گنجور رومیزی
نورس دماوندی

تازگی داغ دلم را آه حسرت می دهد

خنده ی برق این گلستان را طراوات می دهد

آستین را مشرق صبح قیامت کرده ام

تا به دستم ساغر آن خورشید طلعت می دهد

می زند آب گهر موج از غبار خاطرم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه