گنجور

 
صائب تبریزی
 

هرگز از شاخ گلی آغوش من رنگین نشد

از لب یاقوتیی دندان من خونین نشد

چشم مخموری به خون تلخ من رغبت نکرد

زین شراب لعل هرگز ساغری رنگین نشد

چون نپیچد بستر گل را بهم باد خزان؟

بلبلی را غنچه این بوستان بالین نشد

از پشیمانی به تیغ کوه خود را می زند

سینه کبکی که رزق چنگل شاهین نشد

نقش در سیماب نتواند گرفتن خویش را

هرگز از آیینه دل هیچ کس خودبین نشد

سبزه امید ما چون نوبر شبنم کند؟

نشتر خاری زپای خشک ما رنگین نشد

غیرت فرهاد برد از بس که تردستی به کار

تیشه را از صورت شیرین دهن شیرین نشد

اختر اقبال عاشق را عروج دیگرست

ورنه دندان سهیل از سیب او خونین نشد

غوطه در سرچشمه خورشید عالمتاب زد

شبنم ما خرج دامان گل و نسرین نشد

دل زدیدن منع نتوانست کردن دیده را

غیرت بلبل حریف شوخی گلچین نشد

کرد صائب بس که سنگ کم به کارم روزگار

هرگز از صبح بهاران خواب من سنگین نشد