گنجور

 
صائب

چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح

رفته رفته می کند گل داغ پنهانم چو صبح

سینه ام از خاکمال گرد کین بی نور نیست

در صفا سر حلقه نیکان و پاکانم چو صبح

بی تکلف باز کن بند نقاب سینه را

عاشق صادق کن از لطف نمایانم چو صبح

من که نور صدق می تابد ز گفتارم، چرا

شمع کافوری نسوزد در شبستانم چو صبح؟

عیسی از خط شعاعی رشته تابی گو مکن

جنگ دارد با رفو چاک گریبانم چو صبح

صائب از روزی که آن خورشید رو را دیده ام

خوشه خوشه اشک می ریزد به دامانم چو صبح

 
 
واقف لاهوری

عاقبت گردید پیدا داغ پنهانم چو صبح

آفتابی سر زد از چاک گریبانم چو صبح

صبح از مهر تو دادم شاید و غم را به هم

می‌کشم از سینه آه سرد و خندانم چو صبح

با سبک‌روحان نباید سردمهری صرف کرد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه