گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۳۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شراب نامرادی بی خمارست

به قدر تلخی این می خوشگوارست

جواب خشک ازان لبهای سیراب

به کشت عاشقان ابر بهارست

ازان چشم تو رنجورست دایم

که هم بیمار و هم بیماردارست

ز چشم یار قانع شو به دیدن

که پرسش بر دل بیمار بارست

نمی خیزد سپند از جا ز حیرت

در آن محفل که آن آتش عذارست

صبا را منفعل دارد ز جولان

اگر چه بوی گل دامن سوارست

بود لازم غضب را دل سیاهی

پلنگ از خشم، دایم داغدارست

وصال آفتاب عالم افروز

نصیب شبنم شب زنده دارست

به نرمی کن زبان خصم کوتاه

که عاجز از نمد، دندان مارست

گذشتن مشکل است از سینه صافان

که در گل پای سرو از جویبارست

محک را از سیه رویی برآرد

زر سرخی که کامل در عیارست

رخ مقصود بی پرده است صائب

اگر آیینه دل بی غبارست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.