گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۹۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل از حریم سینه به مژگان رسیده است

کشتی به چار موجه طوفان رسیده است

از دل مجو قرار در آن زلف تابدار

دیوانه ام به سلسله جنبان رسیده است

تا همچو خط لبی به او رسانده ام

صد بار بیشتر به لبم جان رسیده است

افتاده شو که از پر و بال فتادگی

شبنم به آفتاب درخشان رسیده است

جز ماه ناتمام، که از خوان آفتاب

در زیر آسمان به لب نان رسیده است؟

طوق گلوی من شده خلخال ساق عرش

قمری اگر به سرو خرامان رسیده است

احوال زخم و خنجر سیراب او مپرس

لب تشنه ای به چشمه حیوان رسیده است

چون شانه تخته الف زخم گشته ام

تا دست من به طره جانان رسیده است

زان آتشین عذار که خورشید داغ اوست

ته جرعه ای به لاله عذاران رسیده است

شد بوته گداز، تمامی هلال را

رحم است بر سری که به سامان رسیده است

لرزد به خود ز قیمت نازل ز سنگ بیش

تا گوهرم به پله میزان رسیده است

هر چند بسته ام به زنجیر پای من

شور جنون من به بیابان رسیده است

صائب همان ز غیرت خود درکشاکشم

هر چند تیشه ام به رگ کان رسیده است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن