گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
صائب تبریزی
 

دود دلی ز ابر گهربار مانده است

داور تری ز قلزم زخار مانده است

روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند

کف از محیط، از آینه زنگار مانده است

بکسر زبان دعوی بی معنی اند خلق

برگی به نخل معرفت از بار مانده است

صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است

افسانه ای ز دیده بیدار مانده است

از عرض علم، مانده به جا عرض سینه ای

از اهل حال، جبه و دستار مانده است

داند که من ز جسم گرانجان چه می کشم

دامان هر که در ته دیوار مانده است

تا صبح حشر هست مرا کار در کفن

در سینه بس که نشتر آزار مانده است

از حیرت خرام تو این چرخ آبگون

چون آب آبگینه ز رفتار مانده است

طوفان گره شده است مرا در دل تنور

تا مهر شرم بر لب اظهار مانده است

در زردی آفتاب قیامت نهاد روی

امید من به وعده دیدار مانده است

جوهر به چشم آینه خاشاک گشته است

تا ناامید ازان گل رخسار مانده است

در تنگنای سینه صائب خیال دوست

پیغمبر خداست که در غار مانده است

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.