گنجور

غزل شمارهٔ ۱۹۷۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا زلف او به باد صبا آشنا شده است

از دست دل عنان صبوری رها شده است

نتوان گرفت آینه از دست او به زور

از خط سبز بس که رخش باصفا شده است

صبح امید بر در دل حلقه می زند

گویا دهان او به شکر خنده وا شده است

سیلاب پا به دامن حیرت کشیده است

در وادیی که شوق مرا رهنما شده است

از برگ کاه در نظر او سبکترم

از درد اگر چه چهره من کهربا شده است

چون ماه در دو هفته شود کار او تمام

از درد عشق قامت هر کس دو تا شده است

تا ساده کرده ام دل خود را ز مدعا

نقش مراد در نظرم نقش پا شده است

چون گردباد تا نفسی راست کرده ام

از خاکمال چرخ تنم توتیا شده است

دلهای بیقرار سر خود گرفته اند

تا از کمند زلف تو صائب رها شده است

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.