گنجور

غزل شمارهٔ ۱۱۲۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده است

طفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است

یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمع

وقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است

جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبود

چون بلای آسمان، فیروز جنگ افتاده است

در میان دارد دل تنگ مرا آسودگی

این شرر در ساعت سنگین به سنگ افتاده است

حال دل در حلقه آن زلف می داند که چیست

هر مسلمانی که در قید فرنگ افتاده است

از حضور دل مرا در دامن صحرا مپرس

دامن معشوق عاشق را به چنگ افتاده است

در صدف دارد خبر از اضطراب گوهرم

بحرپیمایی که در کام نهنگ افتاده است

تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشید

راست سازد مار را راهی که تنگ افتاده است

جبهه واکرده زنهار از تهیدستان مجو

سفره دارد از بغل، دستی که تنگ افتاده است

خانه آرایی نگردد سنگ راه اهل دل

سیل در قطع منازل بی درنگ افتاده است

در ته یک پیرهن محشور باشد با پلنگ

هر که را صائب ز قسمت خلق تنگ افتاده است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط