گنجور

 
ادیب صابر
 

بر سپهر نیکویی رویش چو مه خرمن زده است

آتش عشق آن مه خرمن زده در من زده است

نام من در عشق او گشته است خرمن سوخته

تا سر زلفش ز عنبر گرد مه خرمن زده است

کوته است از دامن عقل و صبوری دست من

تا مرا سودای آن مه دست در دامن زده است

عشق شورانگیز او زد راه دین و دل مرا

گرچه او را دوست خواندم زخم چون دشمن زده است

پیش تیر عشق او از صبر جوشن ساختم

روز صبرم تیره شد تا تیر بر جوشن زده است

دیده ام روشن به رویش بود و اکنون باد سرد

خاک نومیدی مرا در دیده روشن زده است

گرچه هر دم زان دل بی رحم او آهی زنم

رحم ناید در دلش گویی دل از آهن زده است