گنجور

 
ادیب صابر
 

صورتگران چه حیله و تدبیر کرده اند

تا شبه روی و موی تو تصویر کرده اند

آخر چو روی و موی تو دلبر نیامده ست

آن حال را چه حیله و تدبیر کرده اند

بالای و چهره تو به خوبی و دلبری

از شهر بلخ کشمر و کشمیر کرده اند

حور و پری که هر دو به خوبی مسلم اند

یک سوره از جمال تو تفسیر کرده اند

از زلف دلبر تو کاریگران صنع

بر مه ز مشک حلقه و زنجیر کرده اند

مه را که اختران فلک خوب خوانده اند

آن بر جمال روی تو تزویر کرده اند

تا گرد روزت از شبه شب کشیده اند

شبها و روزها شب و شبگیر کرده اند

خوبان که خوانده اند تو را میر نیکوان

حقا که در خطاب تو تقصیر کرده اند

گویی چهار طبع جهان صورت تو را

از حسن و سیرت و صفت میر کرده اند

تابنده شمس دین که بدو دین و شرع را

ارباب دین کرامت و توفیر کرده اند

صدر اجل محمد طاهر که لفظ حمد

از لطف لفظ اوست که توقیر کرده اند

آن صدر روزگار که احرار روزگار

بر جان ثناش را همه تحریر کرده اند

چون همتش به اختر و گردون برآمده است

گردون و اختران همه تکبیر کرده اند

نه رازق است جودش و ارباب رزق را

توفیق جود اوست که تیسیر کرده اند

تقدیر نیک او همه بی بد نوشته اند

آنجا که نیک و بد همه تقدیر کرده اند

ای آنکه مادحان عمل ننگ و نام را

بر عامل خصال تو تقریر کرده اند

کیوان بدان بلند محل شد که اندر او

قدر و محل و رای تو تاثیر کرده اند

اوصاف همت تو سپهر و ستاره را

جفت صفات حسرت و تشویر کرده اند

گویم ز رغبت دل و رایت به ذکر و شکر

شیران نشاط آهو و نخجیر کرده اند؟

گویی نصیب نفس تو کردند خیر محض

آنجا که نفس خیره و شریر کرده اند

در مدحت تو خیر همه عالم است و خلق

آهنگ مدحت تو نه برخیر کرده اند

از دولت جوان تو سیارگان سعد

بنیاد قوت فلک پیر کرده اند

بی بحر و بی صدف دل و طبع و ضمیر من

از مدحت تو در بها گیر کرده اند

خوابی که اهل فضل و ادب نیک دیده اند

آن است کز رسوم تو تعبیر کرده اند

گر در جهان ز صنعت اکسیر زر کنند

مدح و ثنات صنعت اکسیر کرده اند

پوشیده کن به خلعت خوشیم که مر مرا

چرخ و جهان برهنه تر از سیر کرده اند

این اختران وگرچه به تقدیم حق ترم

وقت حقوق من همه تاخیر کرده اند

با من چنان روند که گویی به سوی مورد

آهنگ آب دادن انجیر کرده اند

روزه رسید و پیش کمان هلال او

جان عدوت را ز اجل تیر کرده اند

بر تو خجسته باد و گر چند روزهاش

تن را به روزه زارتر از زیر کرده اند

تا شاعران صفات رخ و زلف دلبران

اغلب به مشک و قیر و می و شیر کرده اند

با زلف قیرگون زی و خوش زی که چرخ و دهر

روز مخالفان تو را قیر کرده اند