گنجور

 
ساغر کنگاوری

به من یار بی‌مهر و غم مهربان است

همانا که این فتنه از آسمان است

به آزادگان کینه رسم جهان است

جهان دشمن جان آزادگان است

ز رفتار گردون دون دل پر از خون

ز خوناب دل دیده‌ام خون‌فشان است

ز بی‌مهری چرخ و بدعهدی یار

به دل داغ پنهان و درد نهان است

نه با من کسی را سر هم زبانی

نه با من کس از مهر هم‌داستان است

به گرداب غم زورق طالعم را

بلا ناخدا و اجل بادبان است

ز غوغای مرغان گلشن به تنگم

قفس دلگشاتر از این آشیان است

به مرغان خوشدل ز گلزار و گل کو

مرا نی سر این نه سودای آن است

خوشا دام صیاد و کنج اسیری

که نه بیم گلچین و نه باغبان است

بده باده ساقی که ساغر چه داند

حریم حرم یا که دیر مغان است

 
 
گوهر
ساغر کنگاوری

چه شوری‌ست یا رب که با ساربان است

مگر یوسفی باز در کاروان است

ز جان باختن خوش دلم در وفایش

که سودای عشق است و سودش زیان است

به باغ جنان سایه‌گستر نگردد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه