گنجور

 
ساغر کنگاوری

جانا جهان و هر چه در او است فانی است

جز زندگی عشق که او جاودانی است

عشق است عمر باقی و عشق زندگی‌ست

از مرگ بدتر است مگو زندگانی است

از درک عقل دور بود رمز عاشقی

سر مست عشق آگه از این نکته‌دانی است

خرم اسیر عشق که در کنج عاشقی

آسوده دل ز قید غم و شادمانی است

زاهد تو دور شو که به خلوت‌سرای دل

رند خراب محرم راز نهانی است

می خور در این زمانه و یاری ز کس مخواه

بهتر ز جام باده کجا یار جانی است

بسیار دیده‌ایم و بسی آزموده‌ایم

دنیا نه جای دلخوشی و کامرانی است

با دور جام و سیر گل ارغوان چه کار

آن را که چهره از می عشق ارغوانی است

ناصح خموش باش چو آگه نه‌ای ز کار

کاین حکم عشق و مستی ما آسمانی است

بگذر ز نیک‌نامی و از خود نشان مخواه

در کوی عشق نام و نشان بی‌نشانی است

ساغر به کوی میکده از دست می‌فروش

جامی بزن که حاصل دور جوانی است

 
 
 
اهلی شیرازی

پیری خزان تازه بهار جوانی است

وقت شباب خوش که گل زندگانی است

ایساقی صبوح که چون آفتاب صبح

خار و گل از فروغ رخت ارغوانی است

جامی ببخش و چهره ما لاله رنگ کن

[...]

وحشی بافقی

ابر است و اعتدال هوای خزانی است

ساقی بیا که وقت می ارغوانی است

در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان

روز قدح کشیدن و عیش نهانی است

ساقی بیا و جام می مشکبو بیار

[...]

حزین لاهیجی

ای صاحبی که مایهٔ تفریح عالمی

ذات مبارکت، سبب کامرانی است

بشنو سه چار مصرع غرّا، ز خامه ام

اکنون که فطرتت به سر نکته دانی است

رسمی ست مبتذل، گلهٔ دوستان ز هم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه