فتنه شورانگیخت یاران چیست تدبیر صواب
فتنه را تدبیر نتواند مگر جام شراب
دور گردون خاک میخواران دهد اینک به باد
ساقیا می ده که این آتش نمیرد جز به آب
آفتاب و ماه تا جام شراب است و شراب
آسمان بیهوده میلافد ز ماه و آفتاب
باده دیرینه ده به رغم این دیرینه پیر
تا ز سر گیرم کنون پیرانه سرعهد شباب
از ره میخانه ناصح منع میخواران مکن
منع نتوان کرد کس را هرگز از راه صواب
حاش لله از پی زاهد روم گر یک دو گام
زآن که در آفاق مشهور است اذا کان الغراب
دور گردون کند چون بنیاد صبرم ساقیا
هم تو نیز از گردش پیمانه کن مست و خراب
تا مگر هم از سر مستی غم دیرین خود
در حضور حضرت دستور گویم بیحجاب
آن جهان فضل و دانش را سپهر عز و شان
وآن سپهر عقل و بینش را فروزان آفتاب
عالم دیوان فطنت حاکم احکام کل
ناظم اوراق فکرت صاحب علم و کتاب
مبدأ حسن و جمال و منشأ فضل و کمال
صاحب نیکوخصال سرور قدسی جناب
سرورا جان از غم پنهان دل آتش گرفت
پیش تو از گفته آن بهتر که بردارم نقاب
شکوهها دارم به دل از دور گردون هم ز بخت
شکوههایی بس فزون از حد و بیرون از حساب
سایه لطفت در این مدت که از من دور بود
بخت با من بود دائم در سر جنگ و عتاب
هم سپهر کینهپرور از ره کینپروری
زهر غم میریخت در جامم به جای شهد ناب
گه به محنت جفت بودم گه قرین درد و رنج
از فراق خدمت پیوسته بودم در عذاب
سینه از غم چاک و دل از درد دوری دردناک
دیده از خوناب دل نمناک و جان در اضطراب
جمله درهای امیدم بسته بود این چرخ پیر
شکر کز فیض قدومت بر رخم شد فتح باب
من کجا و سایه لطف تو ناگه از کجا
این که میبینم به بیداریست یا رب یا به خواب
وقت آن بوده است کز شکر قدومت این زمان
بزم شادی و طرب سازیم با چنگ و رباب
فتنه بس خاموش و می در جوش و مطرب در خروش
رشحه فیضی ببار ای ابر بر مستان خواب
شاهد و شمع و سرود و بزم شادی ساقیا
خیز بر شکرانه این بزم ده جام شراب
از نزول موکب دستور گردون احتشام
مژده نصرت بده بر خاص و عام و شیخ و شاب
(؟)
کش بود در عز و شان از عرش عالیتر جناب
آن خداوندی فلک حکمی که از کف الخضیب
پنجه از خون عدویش آسمان دارد خضاب
در جهان ملک از سیر سریع کلک او
فتنه آن بیند که دید او را شیاطین از شهاب
باد با حکمش نباشد همعنان در سیر ملک
پشه را کی قوت پرواز باشد با عقاب
آسمان پیوسته از بهر نثار مقدمش
لعل و گوهر ریزد از انجم به جای زر ناب
کلک او گر افعی گنجی نبودی ملک را
از چه بر جان حسودان زهر ریزد از لعاب
شاهد طبعم پی آرایش نظمی دگر
آن چنان شد جلوهگر گویی ز مشرق آفتاب
سرورا ای آن که از رشک جمالت آفتاب
بوده دائم چون دل بینیت اندر اضطراب
هم ز شوق خاک پای مهرسایت آسمان
بر زمین پیوسته گوید لیتنی کنت تراب
آفتاب از خدمتت غایب نباشد صبح و شام
زآنکه آگاه است از قصه من غاب خاب
از تو گلهای فضایل جمله دارد رنگ و بو
وز تو دارد باغ الفاظ و معانی آب و تاب
در هوای پرتو رای تو خورشید سپهر
ذره بیقدر باشد در هوای آفتاب
رشته زرین مهر از آسمان تا بر زمین
خیمه جاه و جلالت را بود زرین طناب
گر ز تاب تف قهرت شعلهای گیرد به جان
در زمان از آتش دوزخ شرر ریزد سحاب
هم سحاب لطف تو آن جا که گردد قطره ریز
گل دمد از شورهزار و موج خیزد از سراب
عرصه عز و شرف را هم تویی آن شهسوار
کآفتابت در عنان است آسمانت در رکاب
ملک دین را تا ابد هرگز نمیبودی نظام
گر ندیدی از دم کلک تو فرمان و خطاب
چون شدم عاجز ز وصفت لب گشودم بر دعا
هست امیدم ز لطف حق که باشد مستجاب
دولت و بخت و هنر بادت همیشه در عنان
نصرت و فتح و ظفر بادت همیشه در رکاب
آفتاب عمر اعدای تو بادا در غروب
تا همیشه در طلوع و در غروب است آفتاب
حال بدبینان جاهت منقلب بادا ز غم
از حوادث تا جهان دائم بود در انقلاب


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.