گنجور

 
ساغر کنگاوری

یا رب این کارخانه چین است

یا چمن‌ کز شکوفه رنگین است

یا سپهر کواکب افروز است

که نمودار ماه و پروین است

یا مگر خطه بهشت است این

کز گل و لاله گوهرآگین است

یا ز در کلک نقش‌بند قضا

بوالعجب طرح و طرفه آیین است

باد از خاک آتش انگیز است

آب حیوان نهفته در طین است

روز بازار آب انگور است

دور ساقی و جام زرین است

باده چون پند واعظان تلخ است

لعل ساقی چو شهد شیرین است

خنده جام و گریه مینا

همه بر حال شیخ خودبین است

روز فیروز عید نوروز است

روزگار گل است و نسرین است

گل فروزنده چون رخ حور است

سرو چون ساعد بلورین است

دیده نرگس خمارآلود

نیم مست از شراب دوشین است

راست گویم که طره سنبل

دلربا تر ز زلف پرچین است

وه که در خوابگاه نرگس مست

ورق لاله خشت بالین است

بلبل آسوده در برابر گل

فارغ از بیم جور گلچین است

جمله بر جان خصم خسرو عصر

لاله و گل چو آتش کین است

(؟)

که شرف بخش عز و تمکین است

فتح اسلام و قاطع کفر است

نصرت الله ناصرالدین است

آن که اندر زمان معدلتش

دادخواه تذرو و شاهین است

با وجود وقار و تمکینش

نتوان گفت کوه سنگین است

عقل اول به عقل و تدبیرش

در سر آفرین و تحسین است

در سرای بلندی قدرش

قرص خورشید خشت زرین است

عالم و عادل و سخاگستر

آن که می‌داد دل نشان این است

خسروا فتح و دولت و اقبال

همه در خاتم(خنجر) تو تضمین است

در زبان گر چه ذکر اوصافت

در همه حال و در همه حین است

نه یکی عشر بوده از اعشار

نه یکی سبعه‌ای ز سبعین است

من کجا و ذکر مدحت تو کجا

گر چه مدحت به نطق تزیین است

می‌سرایم دعای دولت تو

زاین دعا قدسیان در آیین است

مدت عمر تو مضاعف باد

تا همی ضعف عشر عشرین است

باد اعدات مضطرب از غم

تا پس از اضطراب تسکین است

صدر عزت قرارگاهت باد

تا زمین را قرار آیین است