گنجور

غزل ۴۴۲

 
سعدی
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر غصه روزگار گویم

بس قصه بی شمار گویم

یک عمر هزارسال باید

تا من یکی از هزار گویم

چشمم به زبان حال گوید

نی آن که به اختیار گویم

بر من دل انجمن بسوزد

گر درد فراق یار گویم

مرغان چمن فغان برآرند

گر فرقت نوبهار گویم

یاران صبوحیم کجایند

تا درد دل خمار گویم

کس نیست که دل سوی من آرد

تا غصه روزگار گویم

درد دل بی‌قرار سعدی

هم با دل بی‌قرار گویم

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | خواتیم | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

کلیات سعدی مصور و مذهب نسخه‌برداری شده در ۹۳۴ هجری قمری شیراز » تصویر ۷۰۱

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

فرشته نوشته:

داد از فراق یار
یا صاحب الزمان ( عج ) ادرکنا

👆☹

مرتضی(باران) نوشته:

در بیت اول احتمال اشتباه تایپی هست. با جا به جایی کلمات “غصه و قصه” مفهوم گویاتر نمیشه؟
با تشکر

👆☹

سمانه ، م نوشته:

آقا مرتضی
بیت اول اشتباه نیست
داستانهای بی شماری از غصه های روزگار در دل دارد
در بیت آخر هم می گوید :
درد دل بی‌قرار سعدی
هم با دل بی‌قرار گویم
درد دلهاش ، همان غصه هاش است
شاد زی

👆☹

مرتضی(باران) نوشته:

ممنون از خانم سمانه.م

👆☹

شکرستان