گنجور

بخش ۴ - در معنی شفقت بر حال رعیت

 
سعدی
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای
 

شنیدم که فرماندهی دادگر

قبا داشتی هر دو روی آستر

یکی گفتش ای خسرو نیکروز

ز دیبای چینی قبایی بدوز

بگفت این قدر ستر و آسایش است

وز این بگذری زیب و آرایش است

نه از بهر آن می‌ستانم خراج

که زینت کنم بر خود و تخت و تاج

چو همچون زنان حله در تن کنم

به مردی کجا دفع دشمن کنم؟

مرا هم ز صد گونه آز و هواست

ولیکن خزینه نه تنها مراست

خزاین پر از بهر لشکر بود

نه از بهر آذین و زیور بود

سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه

ندارد حدود ولایت نگاه

چو دشمن خر روستایی برد

ملک باج و ده یک چرا می‌خورد؟

مخالف خرش برد و سلطان خراج

چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟

رعیت درخت است اگر پروری

به کام دل دوستان بر خوری

به بی‌رحمی از بیخ و بارش مکن

که نادان کند حیف بر خویشتن

مروت نباشد بر افتاده زور

برد مرغ دون دانه از پیش مور

کسان بر خورند از جوانی و بخت

که بر زیردستان نگیرند سخت

اگر زیردستی در آید ز پای

حذر کن ز نالیدنش بر خدای

چو شاید گرفتن به نرمی دیار

به پیکار خون از مشامی میار

به مردی که ملک سراسر زمین

نیرزد که خونی چکد بر زمین

شنیدم که جمشید فرخ سرشت

به سرچشمه‌ای بر به سنگی نوشت

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند

برفتند چون چشم بر هم زدند

گرفتیم عالم به مردی و زور

ولیکن نبردیم با خود به گور

چو بر دشمنی باشدت دسترس

مرنجانش کاو را همین غصه بس

عدو زنده سرگشته پیرامنت

به از خون او کشته در گردنت

 


با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مرتضا نوشته:

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
الکساندر پوشکین، شاعر نامدار روسی در منظومۀ «فوارۀ باغچه سرای» از این شعر اقتباس کرده استː
«بسیاری چون من فواره را دیده‌اند اما برخی از آنان در عالم وجود نیستند و و دیگران نیز در بلاد دور سیاحت می‌کنند.»

👆☹

7 نوشته:

چو دشمن خر روستایی برد
ملک باج و ده یک چرا می‌خورد؟
مخالف خرش برد و سلطان خراج
چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟

بجای ده یک،پنج یک آمد جان برادر

👆☹

7 نوشته:

دو بیت بالا نمودی است بسنده از ایران آشفته در روزگار پایانی ساسانی
جهانبینی سعدی در همین چند بیت آمده:
شنیدم که جمشید فرخ سرشت
به سرچشمه‌ ای بر به سنگی نبشت
بر این چشمه چون ما بسی دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتیم عالم به مردی و زور
ولیکن نبردیم با خود به گور
چو بر دشمنی باشدت دسترس
مرنجانش کو را همین غصه بس
عدو زنده سرگشته پیرامنت
به از خون او کشته در گردنت

👆☹

حسین، ۱ نوشته:

آری
” بجای ده یک،پنج یک آمد جان برادر“
یکی از اوامر ”بزرگترین“ است

👆☹

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید