گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

ای قوی رای کدخدای عجم

ای به گوهر گزیده تا آدم

چرخ عدل تو را هزار بهشت

صحن امن تو را هزار آدم

شخص با همت تو شخص خیال

شیر با هیبت تو شیر علم

دولتت را زمانه زیر نگین

همتت را سپهر زیر قدم

داده جود تو سازهای وجود

دیده علم تو رازهای عدم

وصل مهر تو جفت وصل شباب

فصل کین تو یار فصل هرم

نام کردار بخت تو پیروز

طبع مانند وقت تو خرم

بر ودیعت حمایت تو وثیق

در شریعت کفایت تو حکم

قلمت حله باف خلد نعیم

سخنت نقشبند نقش نعم

آسمانی محول احوال

آفتابی معول عالم

حمل حزم تو برنگیرد کوه

سیل عزم تو برنتابد یم

خم دهی حرص را به صلت پشت

پرکنی آز را ببذل شکم

بدمانی به سهم آهن خوی

بچکانی به وهم از آتش نم

آنکه انگشت کالبد عقد است

در سه انگشت تو شده بر کم

ابر مهر ابر باد برق گرای

آب چهر آب سان آتش دم

کاملی عقل پیشه ای که ز عقل

نشود فعل او ندیم ندم

جادوی مهر پایه ای که چو مهر

نکند پایه در عطیت کم

چشم رایش بصیر و گوش سمیع

چشم دانش ضریر و گوش اصم

معطی و منصف خزانه حق

منهی و مشرف هزینه جم

ای تو را حکم نایب داور

ای تو را زهد وارث ادهم

بنده از بو حلیم شیبانی

چند یک روز داد داد ستم

که از اینسان سیاه شد چو دوات

که بدینسان برهنه شد چو قلم

موج خیزی چنین مهیب و درشت

آب گردی چنین قعیر و دژم

چه کند بنده چنگ در که زند

چون توئی شاخ بار فضل و کرم

تا ستوده است حجت موسی

تا نکوهیده حاجت بلعم

مجلست با نشاط باد و سرور

موکبت با سپاه باد و حشم

«زندگانی تو و عمر عدوت

عیش در عیش باد و غم در غم »

بروان ار تو شاد فخر عرب

بزبان با تو خوب شاه عجم