گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

آسمان اختر و دانش رضی الدین تو را

هست کمتر ذره خو در پیش خورشید ضمیر

زآب آتش‌زای طبعت نان راتب چون بپخت

در تنور چرخ ماند از رشک قرص خور فطیر

بر اثیر افتاد شعر آب‌دارت را گذر

زآن اثر دیری‌ است تا باران همی بارد اثیر

کسوت قدر تو را کردند نه چرخ آستر

هیچ دیگر در نمی‌بایست از آن قد قصیر

وقت مولود تو این آمد ندا از جبرئیل

(کابشروا یا اهل نیشابور اذجاء البشیر)

میزبانان سخن بر خوان نفس ناطقه

خورده پیش لفظ شیرین تو در لوزینه سیر

تیر را برج کمان تأثیر کردی از سپهر

گرز طبعت همچو شاگردان نبردی تیز تیر

آب از آتش گر نمی‌زاید به جز طبعت چراست

زآتش مهر تو گشته چشم ما ابر مطیر

حق‌گذاری کرد دل از صحبت دیگر کسان

شد گریزان زآنکه مهر توست جان را ناگزیر

در بخارا شد روان از بحر فضلت جوی‌ها

در سمرقند از تو کاو یک قطره در یک آبگیر

قد دو تا کن چون کمان در پیش شاه و زآن سپس

تا ابد می‌دار لب پرخنده چون سوفار تیر

دولت شاه جهان را گر میان بندی چو تیر

دولت آید بر پیت چون یوز را بوی پنیر

نان تو پخته است و اینجا آبت از سر روشن است

زاین پس آب خود ببر کت نان نیاید زآن خمیر

خدمت شاه جهان گر می‌کنی از جان قبول

بر سر و پایت نثار انجم کند گردون پیر

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب