گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

ای خداوندی که مهر رای و ابر جود تو

بوستان خشک عیش خلق را خرم کند

تشنگان آز را از فضله کاس سحاب

دور گردون هر زمان صد چشمه زمزم کند

کین تو گر سایه‌ای بر طبع تریاق افکند

در مزاج آدمی تریاق فعل سم کند

دشمن تو چون نگین گر تا به گردن در زر است

کین تو بر وی جهان چون حلقه خاتم کند

نظم کهتر گر نیاید راست معذورم از آنک

باد شکرت قد نظمش را همی پرچم کند

فخر مولانا به تو نشگفت با قربی که هست

فخر آن فخر است کز تو طینت آدم کند

تیر چرخ از خاطرت سحر حلال آموخته است

همچو اویی را کسی در سر او محرم کند

می‌کشم خود هر محلی لیکن ار گوید کسی

کآسمان چون قدر توست الحق از اینم غم کند

عمر‌ها شد تا رهی از بهر دلداری همی

گاه دل پرحون کند گه دیدگان پرنم کند

هر سحرگه باد را دم می‌دهم بر بوی آنک

تا غبار خاک کوی او مرا همدم کند

تا کنون نزدیک گشت آخر که دست روزگار

جامه عیش مرا از وصل او معلم کند

فرصت دلداری بنده است آگه کردمت

کاین چنین فرصت چو پیش آمد توقف کم کند

بر فلک منویس کار من چو کار اینجا رسد

گر چه او گه گه مراعات دل من هم کند

زآن که امروز از فلک ترک ادب باشد اگر

با وجود لطف تو یک خسته را مرهم کند

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب