گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

خدایگان شریعت که تا غبار درت

ز جان نیابد فاضل به چشم و سر نرسد

مرا رسیدن خیل تو یاوری نکند

نخست تا برگ نصرت و ظفر نرسد

امل ز کیسه جودت چنان تناور شد

که از مجره مر او را همی کمر نرسد

خرد نداند هرگز یکی دقیقه ز شرع

اگر ز رای تو آن را نخست برنرسد

همی نشاند حاسد نهال مکر ولیک

امید هست تو ز ایزد که آن به بر نرسد

ز درد فرقت صدرت همی رسید غمم

هنوز شاکرم ار بعد از این دگر نرسد

که دید آتش دردی که آن در این دل نیست

که دید تیر غمی کآن به این جگر نرسد

کدام دم که ز نطق فراخ عرصه من

به سوی مدحت تو تنگ‌ها شکر نرسد

به کوی مدح تو این بنده ساکن آن جا شد

که هیچ کس را برتر از آن گذر نرسد

در آن فضا که ولای رهی کند پرواز

عقاب را سخن بال و لاف پر نرسد

به صبح‌دم نه همانا که زنده یا بندم

اگر خیال جناب تو یک سحر نرسد

ز من طلب سخنی چاشنیش خون جگر

که این چنین ثمری از دگر شجر نرسد

ز تف آتش غم کاندراین ضعیف دل است

به کاغذ ار چه همی کلک بنده برنرسد

دمی نباشد تا از سپاه درد دلم

ز راه کلک به کاغذ نفر نفر نرسد

چو می‌نویسم خدمت ز من چو عیب بود

به آستانه میمون تو اگر نرسد

ز اشتیاق من سوخته به حضرت تو

ز روی دوری گیرم که خود خبر نرسد

عجب که آخر از بحر اشک دیده من

به آستانه تو موج پرگهر نرسد

چنین که گشت بلند آستانه مدحت

روا بود که از این بنده پیش‌تر نرسد

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب