گنجور

 
رضی‌الدین نیشابوری

سعادات ایام را بحث کردم

همه خدمت صدر فخر الورا شد

بزرگ جهان سیف الدین پیمبر

که خاک درش ناسخ کیمیا شد

ایا کوه حلمی که لبیک دولت

متابع ندای تو را چون صدا شد

چو چشم ستاره است چشم ضمیرش

که پر نور بی‌منت توتیا شد

همان خلق خوش نکهت توست لیکن

چو بر باغ بگذشت نامش صبا شد

چه مایه قیادت نموده است فکرت

که تا وهم بر منصبت آشنا شد

ز نی شکر لفظ تو بند اول

مر افهام را را سدرة المنتها شد

بسی با کف تو بزد چرخ و نگرفت

که تا در وجود نیازش رضا شد

به دریا هر آن طفل کآمد صدف را

در ایام جود تو نامش عطا شد

سخای تو را خود گزافی نگیرد

ولیکن صدف زاین میانه گدا شد

به نزد تو آتش‌سوار فلک را

نماند آبروی آخر او تیزپا شد

به خود گیر ما را و انگار صد را

که یک چند گه گوهرت کهربا شد

چو بر ساحل آب رویت گیاها

ز تیغ دلیران روز وغا شد

عدو طعمه آن گیا گشت و جز وی

خری دید کس کاو غذای گیا شد

بر آب سنان در نشیبی رتبت

ز سرگشته بدخواه تو آسیا شد

رخش اصل آماده مر کوفتن را

به دولت سرای تو چون بوریا شد

ز بس تیغ در دشمنانت شکسته

غذای جهان قلیه گندنا شد

عطای تو با آز همراه آید

جو هر چه آن مراد دل توست باشد

صبا گرد هر گل چو خندان برآید

کز آسیب پیراهن او قبا شد

از این پس نسیم صبا را گنه چه

اگر گل ند همچو خلق تو یا شد

سما بس عجب نیست از قد قدرت

به پیرای یکباره اینک سما شد

مرا حال مرگ این زمان شد مصور

که شخصم ز قدر رفیعت جدا شد

چنان عیش خرم به وصل جنابت

ندانم به هجران منغص چرا شد

ز چندان هزاران هوادار مخلص

دل از فرقت صدر تو خون مرا شد

دلم خون شد آری از این درد جان را

همین عز می‌شد ندانم که تا شد

بسی سعی‌ها کردم از عشق صدرت

ولیکن دریغا که یکسر هبا شد

بر امید صید دلت سعی کهتر

هر آن تیر کانداخت جمله خطا شد

تمام آستین طرب ناگرفته

دریغا که از چنگ بختم رها شد

تو بسیاری حاجت من چه بینی

تو این بین که هرگز یکی زآن روا شد

حرام است بر گوش گیتی شنودن

که دل‌خسته‌ای را امیدی وفا شد

دلا تن بنه فرقت صدر او را

که آن عهد دیدار و روز لقا شد

مرا خون دل از هجر عالی‌جنابش

از این سان به دست بلا مبتلا شد

ندانم که هرگز خداوند گوید

که آن بنده مخلص ما کجا شد

 
 
گنجدان — صندوقچهٔ شعر کهن روی آیفون و اندروید و وب