کریم شرق که بیداد پیشه چرخ بلند
به یمن عدل تو آیین داد میآرد
چه جرمهاست دل و دیده را به هم شب و روز
ز بهر خاک جنابت که باد میآرد
چو چرخ وصل که جاوید ماندا برده است
زمانه هجر که هرگز مباد میآرد
ضمیر پاک و دل روشنت نمیدانم
که هیچ وقت از این بنده یاد میآرد
به رسم تقدمه داعی است این یکی قطعه
به خدمت تو چنان اوفتاد میآرد
لباس مدح دگر خود به قد تو پس از این
همین که رزمه خاطر گشاد میآرد
ز بندگی چه کند دیگر این رهی آخر
چو مدح زاین نسق و زاین نهاد میآرد
هر آن دقیقه که در ذهن داشت میگوید
هر آن رقیقه که از طبع زاد میآرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.