رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۰

کریم شرق که بی‌داد پیشه چرخ بلند

به یمن عدل تو آیین داد می‌آرد

چه جرم‌هاست دل و دیده را به هم شب و روز

ز بهر خاک جنابت که باد می‌آرد

چو چرخ وصل که جاوید ماندا برده است

زمانه هجر که هرگز مباد می‌آرد

ضمیر پاک و دل روشنت نمی‌دانم

که هیچ وقت از این بنده یاد می‌آرد

به رسم تقدمه داعی است این یکی قطعه

به خدمت تو چنان اوفتاد می‌آرد

لباس مدح دگر خود به قد تو پس از این

همین که رزمه خاطر گشاد می‌آرد

ز بندگی چه کند دیگر این رهی آخر

چو مدح زاین نسق و زاین نهاد می‌آرد

هر آن دقیقه که در ذهن داشت می‌گوید

هر آن رقیقه که از طبع زاد می‌آرد