گنجور

 
رضاقلی خان هدایت

درویشی است صاحب حال و سالکی حمیده خصال. با شاه شجاع آل مظفر معاصر بوده و به زیارت مکّهٔ معظمه مشرف شده. به ایران مراجعت نمود. گویند چون به بغداد رفت سلمان ساوجی با اصحاب بر کناردجله نشسته و تماشای طغیان آب دجله می‌نمود. درویش به مجمع ایشان خرامید و پس از مکالمه بر سلمان معلوم شد که درویش مردی ذی فنون و صاحب طبع موزون است. امتحاناً این مصراع را گفته و خواهش دیگر نمود:

دجله را امسال رفتاری عجب مستانه است.

درویش ناصر گفت: پای در زنجیر و کف بر لب مگر دیوانه است.

سلمان رااز حسن مقال و سرعت خیال وی خوش آمده، مدتی به صحبت یکدیگر به سر بردند. آخرالامر از هم مفارقت کردند. غرض، مردی صاحب ذوق بود. این چند بیت از اوست:

و له

درویش را که ملک قناعت مسلم است

درویش نام دارد و سلطان عالمست

٭٭٭

در مدرسه کس را نرسد دعوی توحید

منزلگه مردانِ موحد سرِ دار است

٭٭٭

دل مجروح را پروایِ تن نیست

شهیدِ عشق محتاج کفن نیست

مرا دل می‌کشد جایی که آنجا

صبا را زَهرهٔ آمد شدن نیست

٭٭٭

اگر پروانهٔ عشقی در آتش بال و پر می‌زن

که اینجا حضرت عشق است بال و پرنمی‌گنجد

ترا زحمت شد ای زاهد که بشکستی سبویِ من

که من زان باده سرمستم که درساغر نمی‌گنجد

٭٭٭

وصل او یابی چو گیری ترکِ خویش

یوسف ارزان است ما بی همتیم

٭٭٭

ما را که براندند چو گرد از درِ مسجد

خاک در میخانه به است از همه بابی