گنجور

ساقی‌نامه

 
رضی‌الدین آرتیمانی
رضی‌الدین آرتیمانی
 

الهی به مستان میخانه‌ات

بعقل آفرینان دیوانه‌ات

به دردی کش لجهٔ کبریا

که آمد به شأنش فرود انّما

به درّی که عرش است او را صدف

به ساقی کوثر، به شاه نجف

به نور دل صبح خیزان عشق

ز شادی به انده گریزان عشق

به رندان سر مست آگاه دل

که هرگز نرفتند جز راه دل

به انده‌پرستان بی پا و سر

به شادی فروشان بی شور و شر

کزان خوبرو، چشم بد دور باد

غلط دور گفتم که خود کور باد

به مستان افتاده در پای خم

به مخمور با مرگ با اشتلم

بشام غریبان، به جام صبوح

کز ایشانست شام و سحر را فتوح

که خاکم گل از آب انگور کن

سرا پای من آتش طور کن

خدا را بجان خراباتیان

کزین تهمت هستیم وارهان

به میخانهٔ وحدتم راه ده

دل زنده و جان آگاه ده

که از کثرت خلق تنگ آمدم

به هر جا شدم سر به سنگ آمدم

بیا ساقیا می بگردش در آر

که دلگیرم از گردش روزگار

مئی ده که چون ریزیش در سبو

بر ‌آرد سبو از دل آواز هو

از آن می که در دل چو منزل کند

بدن را فروزان‌تر از دل کند

از آن می که گر عکسش افتد بباغ

کند غنچه را گوهر شبچراغ

از آن می که گر شب ببیند بخواب

چو روز از دلش سر زند آفتاب

از آن می که گر عکسش افتد بجان

توانی بجان دید حق را عیان

از آن می که چون شیشه بر لب زند

لب شیشه تبخاله از تب زند

از آن می که گر عکسش افتد به آب

بر آن آب تبخاله افتد جباب

از آن می که چون ریزیش در سبو

بر آرد سبو از دل آواز هو

از آن می که در خم چو گیرد قرار

بر آرد خم آتش ز دل همچو نار

می صاف ز آلودگی بشر

مبدل به خیر اندر او جمله شر

می معنی افروز صورت گداز

مئی گشته معجون راز و نیاز

از آن آب، کاتش بجان افکند

اگر پیر باشد جوان افکند

مئی را کزو جسم جانی کند

بباده، زمین آسمانی کند

مئی از منی و توئی گشته پاک

شود جان، چکد قطره‌ای گر به خاک

به انوار میخانه ره پوی، آه

چه میخواهی از مسجد و خانقاه

بیا تا سری در سر خم کنیم

من و تو، تو و من، همه گم کنیم

بیک قطره می آبم از سر گذشت

به یک آه، بیمار ما درگذشت

بزن هر قدر خواهیم، پا به سر

سر مست از پا ندارد خبر

چشی گر از این باده، کو کو زنی

شوی چون ازو مست هو هو زنی

مئی سر بسر مایهٔ عقل و هوش

مئی بی خم و شیشه، در ذوق و جوش

دماغم ز میخانه بویی کشید

حذر کن که دیوانه، هویی کشید

بگیرید زنجیرم ای دوستان

که پیلم کند یاد هندوستان

دلا خیز و پائی به میخانه نه

صلائی به مستان دیوانه ده

خدا را ز میخانه گر آگهی

به مخمور بیچاره، بنما رَهی

دلم خون شد از کلفت مدرسه

خدا را خلاصم کن از وسوسه

چو ساقی همه چشم فتان نمود

به یک نازم، از خویش عریان نمود

پریشان دماغیم، ساقی کجاست

شراب ز شب مانده باقی کجاست

بیا ساقیا، می بگردش در آر

که می خوش بود خاصه در بزم یار

مئی بس فروزان‌تر از شمع و روز

می و ساقی و بادهٔ جام سوز

می صاف ز الایش ما سوی

ازو یک نفس تا بعرش خدا

مئی کو مرا وارهاند ز من

ز آئین و کیفیت ما و من

از آن می حلال است در کیش ما

که هستی وبال است در پیش ما

از آن می حرام است بر غیر ما

که خارج مقام است در سیر ما

مئی را که باشد در او این صفت

نباشد بغیر از می معرفت

به این عالم ار آشنائی کنی

ز خود بگذری و خدائی کنی

کنی خاک میخانه گر توتیا

خدا را ببینی بچشم خدا

به میخانه آی و صفا را ببین

ببین خویشتن را خدا را ببین

تودر حلقهٔ می‌پرستان در آ

که چیزی نبینی بغیر خدا

بگویم که از خود فنا چون شوی

ز یک قطره زین باده مجنون شوی

بشوریدگان گر شبی سر کنی

از آن می که مستند لب تر کنی

جمال محالی که حاشا کنی

ببندی دو چشم و تماشا کنی

نیاری تو چون تاب دیدار او

ز دیدار رو کن به دیوار او

قمر درد نوش است از جام ما

سحر خوشه چین است از شام ما

مغنی نوای دگر ساز کن

دلم تنگ شد مطرب آواز کن

بگو زاهدان اینقدر تن زنند

که آهن ربائی بر آهن زنند

بس آلوده‌ام آتش می کجاست

پر آسوده‌ام نالهٔ نی کجاست

به پیمانه، پاک از پلیدم کنید

همه دانش و داد و دیدم کنید

چو پیمانه از باده خالی شود

مرا حالت مرگ حالی شود

همه مستی و شور و حالیم ما

نه چون تو همه قیل و قالیم ما

خرابات را گر زیارت کنی

تجلی بخروار غارت کنی

چه افسرده‌ای رنگ رندان بگیر

چرا مرده‌ای آب حیوان بگیر

زنی در سماعی، ز می سرخوشی

سزد گر ازین غصه خود را کشی

توانی اگر دل، دریا کنی

تو آن دُر یکتای پیدا کنی

ندوزی چو حیوان نظر بر گیاه

بیابی اگر لذت اشک و آه

بیا تا بساقی کنیم اتفاق

درونها مصفا کنیم از نفاق

بیائید تا جمله مستان شویم

ز مجموع هستی پریشان شویم

چو مستان بهم مهربانی کنیم

دمی بی‌ریا زندگانی کنیم

بگرییم یکدم چو باران بهم

که اینک فتادیم یاران زهم

جهان منزل راحت اندیش نیست

ازل تا ابد، یکنفس بیش نیست

سراسر جهان گیرم از توست بس

چه میخواهی آخر از این یکنفس

فلک بین که با ما جفا میکند

چها کرده است و چها میکند

برآورد از خاک ما گرد و دود

چه میخواهد از ما سپهر کبود

نمیگردد این آسیا جز بخون

الهی که برگردد این سرنگون

من آن بینوایم که تا بوده‌ام

نیاسایم ار یکدم آسوده‌ام

رسد هر دم از همدمانم غمی

نبودم غمی گر بدم همدمی

در این عالم تنگ‌تر از قفس

به آسودگی کس نزد یک نفس

مرا چشم ساقی چو از هوش برد

چه کارم به صاف و چه کارم به درد

نه در مسجدم ره، نه در خانقاه

از آن هر دو در هر دو، رویم سیاه

نمانده است در هیچکس مردمی

گریزان شده آدم از آدمی

گروهی همه مکر و زرق و حیل

همه مهربان، بهر جنگ و جدل

همه متفق با هم اندر نفاق

به بدخوئی اندر جهان جمله طاق

همه گرگ مانا همه میش پوست

همه دشمنی کرده در کار دوست

شب آلودگی، روز شرمندگی

معاذ الله از اینچنین زندگی

اگر مرد راهی؟ ز دانش مگو

که او را نداند کسی غیر او

برو کفر و دین را وداعی بکن

به وجد اندر آ و سماعی بکن

مکن منعم از باده ای محتسب

که مستم من از جام لا یحتسب

چو ما زین می، ار مست و نادان شوی

ز دانائی خود پشیمان شوی

خوری باده، خورشید رخشان شوی

چه دنبال لعل بدخشان سوی

صبوح است ساقی برو می بیار

فتوح است مطرب دف و نی بیار

از ان می که در دل اثر چون کند

قلندر بیک خرقه قارون کند

نوای مغنی چه تأثیر داشت

که دیوانه نتوان به زنجیر داشت

مغنی سحر شد خروشی بر آر

ز خامان افسرده جوشی بر آر

که افسردهٔ صحبت زاهدم

خراب می و ساغر و شاهدم

سرم در سر می‌پرستان مست

که جزمی فراموششان هر چه هست

به می گرم کن جان افسرده را

که می زنده دارد تن مرده را

مگو تلخ و شور آب انگور را

که روشن کند دیدهٔ کور را

بده ساقی آن آب آتش خواص

که از هستیم زود سازد خلاص

بمن عشوه چشم ساقی فروخت

که دین و دل و عقل را جمله سوخت

ازین دین به دنیا فروشان مباش

بجز بندهٔ باده‌نوشان مباش

کدورت کشی از کف کوفیان

صفا خواهی، اینک صف صوفیان

چو گرم سماعند هر سو صفی

حریفان اصولی ندیمان کفی

چه درماندهٔ دلق و سجاده‌ای

مکش بار محنت، بکش باده‌ای

ز قطره سخن پیش دریا مکن

حدیث فقیهان بر ما مکن

مکن قصهٔ زاهدان هیچ گوش

قدح تا توانی بنوشان و نوش

سحر چون نبردی به میخانه راه

چراغی به مسجد مبر شامگاه

خراباتیا، سوی منبر مشو

بهشتی، بدوزخ برابر مشو

بزن ناخن و نغمه‌ای بر دلم

دمار کدورت بر آر از گلم

بکش باده تلخ و شیرین بخند

فنا گرد و بر کفر و بر دین بخند

که نور یقین در دلم جوش زد

جنون آمد و بر صف هوش زد

قلم بشکن و دور افکن سبق

بسوزان کتاب و بشویان ورق

تعالی اللّه از جلوهٔ آن شراب

که بر جملگی تافت چون آفتاب

تو زین جلوه از جا نرفتی که‌ای

تو سنگی، کلوخی، جمادی، چه‌ای

رخ ای زاهد از می پرستان متاب

تو در آتش افتاده‌ای من در آب

که گفته است چندین ورق را ببین

بگردان ورق را و حق را ببین

مگو هیچ با ما ز آئین عقل

که کفر است در کیش ما دین و عقل

ز ما دست ای شیخ مسجد بدار

خراباتیان را به مسجد چکار

ردا کز ریا بر زنخ بسته‌ای

بینداز دورش که یخ بسته‌ای

فزون از دو عالم تو در عالمی

بدینسان چرا کوتهی و کمی

تو شادی بدین زندگی عار کو

گشودند گیرم درت بار کو؟

نماز ار نه از روی مستی کنی

به مسجد درون بت‌پرستی کنی

به مسجد رو و قتل و غارت ببین

به میخاه آی و فراغت ببین

به میخانه آی و حضوری بکن

سیه کاسه‌ای کسب نوری بکن

چو من گر ازین می تو بی من شوی

بگلخن درون رشک گلشن شوی

چه میخواهد از مسجد و خانقاه

هر آنکو به میخانه برده است راه

نه سودای کفر و نه پروای دین

نه ذوقی به آن و نه شوقی به این

برونها سفید و درونها سیاه

فغان از چنین زندگی آه، آه

همه سر برون کرده از جیب هم

هنرمند گردیده در عیب هم

خروشیم بر هم چو شیر و پلنگ

همه آشتیهای بدتر ز جنگ

فرو رفته اشک و فرا رفته آه

که باشند بر دعوی ما گواه

بفرمای گور و بیاور کفن

که افتاده‌ام از دل مرد و زن

دلم گه از آن گه ازین جویدش

ببین کاسمان از زمین جویدش

به می هستی خود فنا کرده‌ایم

نکرده کسی آنچه ما کرده‌ایم

دگر طعنهٔ باده بر ما مزن

که صد بار زن بهتر از طعنه زن

نبردست گویا به میخانه راه

که مسجد بنا کرده و خانقاه

چه میخواهد از مسجد و خانقاه

هر آنکو به میخانه بردست راه

روان پاک سازیم از آب تاک

که آلودهٔ کفر و دین است پاک

ندانم چه گرمیست با این شراب

که آتش خورم گویی از جام آب

به می صاحب تخت و تاجم کنید

پریشان دماغم، علاجم کنید

جسد دادم و جان گرفتم ازو

چه میخواستم، آن گرفتم ازو

بینداز این جسم و جان شو همه

جسد چیست؟ روح روان شو همه

گدائی کن و پادشاهی ببین

رهاکن خودی و خدائی ببین

تکلف بود مست از می شدن

خوشا بیخود از نالهٔ نی شدن

درون خرابات ما شاهدیست

که بدنام ازو هر کجا زاهدیست

بخور می که در دور عباس شاه

به کاهی ببخشند کوهی گناه

سکندر توان و سلیمان شدن

ولی شاه عباس نتوان شدن

که آئین شاهی از آن ارجمند

نشسته است برطرف طاق بلند

یکی از سواران رزمش هزار

یکی از گدایان بزمش بهار

سگش بر شهان دارد از آن شرف

که باشد سگ آستان نجف

الهی به آنان که در تو گمند

نهان از دل و دیدهٔ مردمند

نگهدار این دولت از چشم بد

بکش مد اقبال او تا ابد

همیشه چو خور گیتی افروز باد

همه روز او عید نوروز باد

شراب شهادت بکامش رسان

بجد علیه السلامش رسان

رضی روز محشر علی ساقی است

مکن ترک می تا نفس باقی است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: کتابخانهٔ تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

یک شاخه گل » شمارهٔ ۱۲۸ » (همایون) (۱۰:۴۹ - ۱۳:۱۹) نوازندگان: رضا ورزنده (‎سنتور) خواننده آواز: گلپایگانی، سیّدعلی‌اكبر سراینده شعر آواز: رضی آرتیمانی (ساقی نامه) مطلع شعر آواز: الهی به مستان میخانه ات

یک شاخه گل » شمارهٔ ۳۰۳ » (بیات اصفهان) (۰۵:۴۶ - ۰۷:۱۷) نوازندگان: ناشناخته (‎ضرب / تنبک) ; حبیب‌الله بدیعی (‎ویولن) ; جلیل شهناز (‎تار) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: رضی آرتیمانی (نامعلوم) مطلع شعر آواز: الهی به مستان میخانه ات

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

با سلام، لطفا موارد زیر را در ابیات اشاره شده تصحیح بفرمائید.
در بیت ۱،”الهیٰ” به “الهی”
در بیت ۲، ‘شٰانش” به “شأنش” و “انّمٰا” به “انّما”
در بیت ۴، “بنور” به “به نور”
در بت ۲۷، “آسمٰانی” به “آسمانی”
در بیت ۳۱، “بیمٰار” به “بیمار”
در بیت ۳۸، ‘بیچٰاره” به “بی‌چاره”
در بیت ۴۵، “وارهٰاند” به “وارهاند”
در بیت ۵۰، “توتیٰا” به “توتیا”
در بیت ۶۸، “گیٰاه” به “گیاه”
در بیت ۱۳۶، “بمی” به “به می”

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

منصور محمدزاده نوشته:

خواهشمند است موارد زیر را اصلاح فرمایید:
نادرست:
از آن می که گر عکسش افتد به آب
بر آن آب تبخاله افتد جباب

درست:
از آن می که گر عکسش افتد به آب
بر آن آب تبخاله افتد حباب

رنجبر نوشته:

به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویشتن را خدا را ببین
با توجه نسخه ی تصیح محمدعلی امامی چاپ خیام (۱۳۶۵) مصراع دوم به صورت ” مبین خویشتن را و خدا را ببین” ثبت شده که درست تر می نماید از این رو که عرفا فان فی الله اند و خویشتنی نیست برای دیدن هرچه هست اوست و لاغیر

ارزو نوشته:

با سلام وسپاس
حظ وافر بردم اما افسوس که بامدح انسانی دیگر هرچندشایسته (شخصا به شاه عباس احترام میگذارم ) تمام احساس ولطف شعرراازبین برده ضمنا من هیچ شناختی ازایشان نداشتم وبه این وسیله اشنا شدم
باز هم سپاس

یحیی عطائی نوشته:

به میخانه آی و صفا را ببین
ببین خویشتن را خدا را ببین
درست است و بیتی که جناب رنجبر پیش از خدا ـوـ آورده، ایراد وزنی دارد.

لیلا نوشته:

به طور اتفاقی با سایتتون آشنا شدم و بی نهایت لذت بردم.ممنونم. واقعا خوب بود. من آشنایی با این شاعر نداشتم. انگار یک کشف جدید کردم ممنونممم

امیرعلی نوشته:

بیت دوم آنما به آن ما
برای ما فرود آمد

حمیدرضا فتحی تبریزی نوشته:

بیت ۲۳، دو بار لفظ «که» آمده، به شرح

نادرست:
از آن می که که در خم چو گیرد قرار
بر آرد خم آتش ز دل همچو نار

که درستش می شود(بنا بر وزن شعر و قواعد عروض)
از آن می که که در خم چو گیرد قرار
بر آرد خم آتش ز دل همچو نار

لطفاً تصحیح بفرمائید

رضا نوشته:

آقای نبریزی عزیز شما که خودت هم اشتباه نوشتی- جای همه دوستان عزیز خالی من ۲ روز پیش به زیارت مقبره این شاعر عزیز رفتم جای همه خالی بود (مقبره ایشان در شهر تویسرکان از توابع
استان همدان می باشد)

حمیدرضا فتحی تبریزی نوشته:

اولا نبریزی نه و تبریزی، ثانیا حق با شماست. بیت ۲۳ مصرع اول یکی از «که» ها زاید است. لطفا رسیدگی شود.

پاسخ: با تشکر از تمام دوستان، این مورد تصحیح شد.

سید عبدالمجید علوی شوشتری نوشته:

به نظر بنده، بیت دوم این شعر شاه بیت آن بود، به خاطر آوردن «انما» و بعد از آن بیت سوم. مدح شاه عباس بدون آنکه نامی از او برده باشد، با ظرافت در این شعر گنجانده شده است. (سگ آستان نجف)

محمد حسین نوشته:

درود و سپاس بی کران بر شما بزرگواران ارجمند.تلاش بی حد شما ستودنی است که امید است با افزودن شاعران شعر نو اثری ماندگار تر و پایگاه اطلاعاتی جامع تری فراهم آورید.چراکه شایسته است جای خالی آثار بزرگانی چون فروغ فرخ زاد ،نیما ،سهراب و…در این پایگاه جامه محسوس نباشد.

درویش نوشته:

به نام الله.
با عرض سلام.
فوق العاده بود… خارج از تصور من بود این شعر…
البته متأسفانه من چند سال پیش فقط ده بیت اول این شعر را در یک کتاب دیده بودم.
کاش هیچ وقت، هیچ بیت از هیچ شعری سانسور یا حذف نشود….
خداوند این شاعر را قرین رحمتش کند… عالی بود.

سیاوش مرتضوی نوشته:

با سپاس، لطفا در همه بیت ها «مئی» ها به «می ای» اصلاح شوند، زیرا اول اینکه همزه از حرف های زبان فارسی نیست، و دوم اینکه شکل معرفه این کلمه مء نیست و می هست.

مصطفی نوشته:

تشکر به خاطر ایجاد سایت بسیار عالی و پربار
به دوستان توصیه می کنم آلبوم ساقینامه استاد شهرام ناظری را
که از این شعر استفاده شده حتما گوش بدن .
به امید موفقیت روزافزون شما

ن م نوشته:

مصرع ببین خویشتن راخدا ببین درست است زیرا در اعتقاد اهل عرفان من عرف نفسه عرف ربه انکس که خود را شناخت خدا راشناخت وبالاترین راه معرفت به خداوند ایات انفسی است واین مساله دربسیاری از ایات قران هم تصریح شده

ناشناس نوشته:

با سلام
ببین خویشتن راخدا ببین صحیح است زیرا اولین قدم در مسئله شناخت خود شناسی است بعد خدا شناسی.

ناشناس نوشته:

لطفا در بیت اول ”بعقل” به “به عقل” تصحیح بفرمائید.

سیدامیرحسین مهدوی(دلشده) نوشته:

سلام
ابیات چهارم وششم اندوه گریزان و اندوه پرستان صحیح است

mhdbig نوشته:

ممنون میشم اگر منظور شاعر از دردی کش لجه ی کبریا در بیت دوم رو توضیح بدید

حامد نوشته:

سلام و درود فراوان

در بیت
به مسجد رو و قتل و غارت ببین
به “میخاه” آی و فراغت ببین

“میخانه” صحیح است

محسن نوشته:

با درود و تشکر فراوان
بیت ۹۱ در مصرع دوم ظاهرا” اشتباه تایپی صورت گرفته و “سوی” بجای “شوی” آمده _ لطفا” بفرمایید که کدام صحیح است ؟ متشکرم
چه دنبال لعل بدخشان “سوی”
چه دنبال لعل بدخشان “شوی”

جواد نوشته:

دوستی در انتهای متنشون نوشته اند “سگ آستان نجف ”
بنده متوجه منظورشون نشدم که معنی آوردن این نام چه بوده
لطف میکنن اگر توضیح بدهند

سید محمد مهدی حسینی نوشته:

جناب جواد
“سگ آستان ولایت” لقبی است که شاه عباس صفوی به خود داده بود . و این لقب را در مهرش نقش کرده و آن را در نامه های رسمی به کار برد.
رضی الدین آرتیمانی در بیتی از این مثنوی زیبا چنین سروده:
سگش بر شهان دارد از ان شرف
که باشد سگ آستان نجف

بی نام نوشته:

مدرسه درست نیست

بسام نوشته:

درود بر رضی الدین آرتیمانی که تا این حد شیعه ی مرتضی علی است.

این مثنوی را استاد شهرام ناظری در دستگاه ماهور در دو آلبوم ساقی نامه ساخته استاد کامبیز روشن روان خوانده است هم آواز و هم تصنیف از قسمت های مختلف بیش از ۲۰ بیت.

امیر نوشته:

شبی خواب دیدم به شهر نجف
که اندر حرم میروم با شعف
سحر گاه بود و حرم غرق نور
به نزدیک ایوان سگی با غرور
به کنج دگر دست و اندام شیر
علی شیر و من آن سگ بس حقیر
به سالی در اندوه این بودمی
سگی در حرم ! دل بفرسودمی
بگفتا به من سال دیگر کسی
به تعبیر آن دل مفرسا بسی
وفی خوانده مولا تو را چون سگی
که با شیر حق میکنی هم تگی
(سگش بر شهان دارد ازآن شرف
که باشد سگ آستان نجف)
الهی اگر سگ اگر کمترم
به جان و به دل بنده ی حیدرم

علی رامش نوشته:

سلام
در مصرع
چه دنبال لعل بدخشان سوی

به نظر شوی درست است و نه سوی.

ali نوشته:

در همه بیت ها «مئی» به «می ای» اصلاح شوند

کریم نوشته:

این شعر را استاد شهرام ناظری در آلبوم نسیم در مایه ماهور بسیار زیبا خوانده‌اند. متاسفانه نام آلبوم در لیست آلبوم‌های استاد روی سایت شما نبود و مجبور شدم از این راه به اطلاع شما برسانم.
موفق باشید

کریم نوشته:

تصحیح: نام آلبوم را من ساقینامه یا سوته دلان هم در اینترنت دیدم. (سوته دلان استاد شهرام ناظری را اگر در اینترنت جستجو بفرمایید، همین اشعار را خواهید یافت).

محمد ایرانی نوشته:

این شعر به زیبایی بسیار به آهنگسازی استاد جواد معروقی و با صدای استاد حسین قوامی و ویولن استاد حبیب الله بدیعی و تار استاد جلیل شهناز در برنامه یک شاخه گل ۳۰۳ اجرا شده است.

محمد ایرانی نوشته:

http://www.golha.co.uk/fa/programme/817#.WIQ7Pa0XfT8

مهدی نوشته:

استاد ایرج خواجه امیری چند بیت از این شعر را در غزل کوچه باغی خیلی زیبا و عالی بدون موزیک اجرا کرده ….
خدایا به جان خراباتیان ، کزین تهمت هستی ام وارهان
میی ده که چون ریزی اش در سبو ، بر آرد سبو از دل آواز هو
از آن می که چون عکسش افتد به باغ ، کند غنچه را گوهر شب چراغ
از آن می که گر عکس بر لب زند
لب شیشه تبخاله از تب زند

علی حسینیون نوشته:

دگر طعنهٔ باده بر ما مزن
که صد بار زن بهتر از طعنه زن
متاسف شدم که این شاعر بسیار زیبا سخن نه تنها آزاده نبوده و دریاره زن اینچنین سخن سرایده، بلکه آنقدر در بند نان شب و موقعیت دنیوی نیز میبوده که چنین مدحی از شاه عباس بسیار ظالم سلسله صفوی نموده.

محمد حسن نوشته:

آقای علی حسینیون خواستم عرض کنم که برای عظمت شاه عباس همین بس که با پای پیاده به مشهدالرضا مشرف شدند و علمایی همانند شیخ حسنعلی اصفهانی وقتی نام شاه عباس را می بردند در ادامه جمله رحمه الله می فرمودند
مطلب دیگر اینکه شاعران زیادی اگر مدح شاهان را نمی کردند همین اشعار هم بدست ما نمی رسید
حتی حافظ نیز مدح شاه شجاع را کرده ولی مانند خورشید بر اهل زمین می تابد

سلیمی نوشته:

با عرض سلام وادب خدمت دست اندرکاران سایت وزین گنجور.
واقعا این ساقی نامه که به صورت مثنوی سروده شده است دارایی مضامین فوق‌العاده عالی وبی نظیر است اما مدح شاه عباس در خاتمه آن کمی به ابهت محتوایی آن لطمه زده ولی در عین الحق والانصاف بسیار پر محتوا است.
چند اشتباه لفظی در تایپ آن وجود دارد که تعداد از آنها را دوستان دیگر یاد آوری کرده اند من فقط بدون اشتباه لفظی اشاره می کنم:
۱ انده که به نطر میرسد ثبت درست آن اندوه باشد
۲ مئی که ثبت درست آن می ای باید باشد.

جاهای دیدنی ایران نوشته:

سلام و سپاس
به طور اتفاقی با سایت شما آشنا شدم ، در زمینه شعر بسیار زیبا و کامل هست و امیدوارم روز به روز بهتر شود.

با تشکر.

آزمون استخدامی جدید نوشته:

ممنون عالی بود

کانال رسمی گنجور در تلگرام