گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

ای روشن از رخ تو زمین و زمان همه

تاریک بی‌تو چشم همین و همان همه

از خود ترا به چشم یقین دیده عاشقان

و افتاده از یقین خود اندر گمان همه

از مشتری به نقد، چو دلال، حسن تو

زر برده و متاع تو اندر دکان همه

در عالم از رخ تو نشانی شده پدید

و افتاده عالمی ز پی آن نشان همه

چشم تو عرضه کرده ز هر سو هزار ترک

با ما نهاده تیر جفا در کمان همه

دیدم که با تو ناله و فریاد سود نیست

دادم به باد عشق تو سود و زیان همه

چون غنچه در هوای تو یک بارگی دلیم

چون بید نیستیم ز عشقت زبان همه

کرد آشکار صورت خوبت هزار حسن

و آن حسنها ز دیدهٔ صورت نهان همه

چشم ترا به کشتن ما تیغ بر کمر

ما را به جستن تو کمر بر میان همه

گر کارکرد قهر تو، دادیم سر ز دست

ور یار گشت لطف تو، بریدم جان همه

از بس که پر شدم ز صفات کمال تو

نزدیک شد که پر شود از من جهان همه

در عرض دیدن تو دل تنگ اوحدی

خطی به خون نبشته و ما در ضمان همه

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.