گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

چون همه ملک وجود خانهٔ شاهست و شاه

راه چه جویی به غیر؟ بیش چه پویی به راه؟

ای که نچیدی گلش،، در گل خود کن نظر

ای که ندیدی رخش، در دل خود کن نگاه

تا تو به خود می‌روی، گر چه نه بد می‌روی

بی‌تلفی نیست مال، بی‌کلفی نیست ماه

رنگ دویی رنگ ماست ورنه ز نوری چراست؟

پیکر چینی سفید، هیکل زنگی سیاه

وادی قدسست هین! رو بکن از پای کفش

نادی عشقست هان! رو بنه از سر کلاه

اوحدی، ار کار هست، بر در او بار هست

در شو و حجت بگیر، بگرو و حاجت بخواه

یار کمین‌ها کند، غارت دینها کند

آنکه چنین‌ها کند، بر تو نگیرد گناه

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.