گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۴

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر چه گویم من، ای دبیر، امروز

نه به هوشم، ز من مگیر امروز

قلم نیستی به من در کش

که گرفتارم و اسیر امروز

سالها در کمین نشستم تا

در کمانم کشد چو تیر امروز

رو بشارت زنان، که گشت یکی

با غلام خود آن امیر امروز

پرده بر من مدر، که نتوان دوخت

نظر از یار بی‌نظیر امروز

میل یار قدیم دارد دل

تن ازین غصه، گو: بمیر امروز

اوحدی، جز حدیث دوست مگوی

که جزو نیست در ضمیر امروز



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify