گنجور

برای پیشنهاد تصاویر مرتبط با اشعار لازم است ابتدا با نام کاربری خود وارد گنجور شوید.

ورود به گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

عمر به پایان رسید، راه به پایان نرفت

کانچه مرا گفته‌اند دل ز پی آن نرفت

تن چو تحاشی فزود کار که بتوان نکرد

دل چونه مرد تو بود راه که بتوان نرفت

دل همه پیمانه جست هیچ نیامد به هوش

تن همه پیمان شکست بر سر پیمان نرفت

دیو چو در مغز بود جستم و بیرن نشد

نقش چو بر سنگ بود شستم و آسان نرفت

روز مکافات و عرض جز ستم و جز جفا

خواجه چه گوید؟ چو این بنده به فرمان نرفت

نقد که گم کرده‌ایم از چه از آن فارغیم؟

خواجه که نقد آن اوست از سر تاوان نرفت

ره به خلاصی نبرد، هر که خلوصی نداشت

روی امانی ندید، هر که به ایمان نرفت

گر دل ریشم ز درد پاره شود، گو: بشو

پای روش داشت، چون در پی فرمان نرفت؟

هر سخنی کاوحدی گفت درآمد به دل

آن سخن از دل مگر نیست که در جان نرفت

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
منبع اولیه: ویکی‌درج
برای ویرایش و بهبود متن با نام کاربری خود وارد شوید

معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده استmusic_note

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.