گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

ترک من ترک من خسته‌دل زار گرفت

شد دگرگونه دگری یار گرفت

این که در کار بلای دل ما می‌کوشید

اثر قول حسودست که برکار گرفت

دل من آینهٔ صورت او بود و ز غم

آه می‌کردم و آن آینه زنگار گرفت

نه عجب خرقهٔ پرهیزم اگر پاره شود

بدرد دامن هر گل که درین خار گرفت

گر ز خاک در او میل سفر می‌نکنم

نبود بر من مسکین، که گرفتار گرفت

بوی این درد، که امسال به همسایه رسید

ز آتشی بود که در خرمن من پار گرفت

ای صبا، از چمن وصل نسیمی برسان

که ازین خانهٔ تنگم دل بیمار گرفت

با دل فارغ او زاری من سود نداشت

گر چه سوز سخنم در در و دیوار گرفت

اوحدی خوار گرفت از غم و من می‌گفتم:

خوار گردد که سخن‌های چنین خوار گرفت

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.