گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - وله نورالله قبره

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » قصاید
 

گریان در آخر شب، چون ابر نوبهاری

بر خاک نازنینی کردم گذر به زاری

نزدیک او چو رفتم، خاکش به دیده رفتم

دیگر ز سر گرفتم آیین سوکواری

گفتم که : ای گذشته، ما را به غصه هشته

آه! از کجات پرسم: چونی و در چه کاری؟

حالم تباه کردی، حال تو چیست گویی؟

روزم سیاه کردی، شب چون همی گذاری؟

روحش به راز با من، می‌گفت باز با من:

کای در وصال و هجران حق تو حق یاری

از آه سینهٔ تو خبر همیشه دارم

از آب دیده اکنون پیش آر، تا چه داری؟

با چشم من چه گویی؟ وز زلف من چه جویی؟

چشمست و آب حسرت، زلفست و خاک خواری

گفتم : به هم رسیدن ما را چگونه باشد؟

گفت : از چگونه بگذر، تا دیده برگماری

گفتم : ز کار غیبی ما را یکی خبر کن

گفت : اوحدی، چه گویم؟ آن بدروی که کاری

زان عمر و زان جوانی آگه شود دل تو

روزی کزین عمارت بیرون بری عماری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور رومیزی