گنجور

 
عرفی شیرازی
 

پا بدامن درکش ایدل وز جهان ذلت مکش

سهو کردم میکش و از دامنت منت مکش

لاف مردی میزنی در انجمن با دوست باش

خویشتن را چون زنان درگوشه خلوت مکش

غمزه را بازو مرنجان زخم راضایع مکن

اینک آمد جان بلب کز کشتنم زحمت مکش

آسمانت اینکه خاکم کشته تر دامن است

آفتابست اینکه نازت میکند منت مکش

شهره در عافیت عرفی قبولی نیست لیک

آستین غم بگیر و دامن عصمت مکش